پیشنهاد این برنامه و بیشتر خریدهاش برای من بود.. گرچه به خاطر اینکه از بهترین قنادی شهر کیکشو گرفتم و بادکنک های هالوژنی کلی خرج رو دستم گذاشت اما به اون خنده ی قشنگش و لحظه ی غافلگیریش هزار بار می ارزید...
دقایقی پیش بعد از صرف شام برگشتیم خونه... تو مسیر از جلوی یکی از بیمارستان های قدیمی و بزرگ شهر رد شدیم... از تو ماشین هم قسمتی از لابی بیمارستان و مردمی که مغموم گوشه کنار نشسته و یا به دیوار تکیه داده بودند مشخص بود...
به این فکر کردم که ما و خیلی ها مثل ما امشب "شب خوبی و گذروندن و خیلی ها مثل اونا تو بیمارستان ها هستن.. مرز زندگی خیلی باریکه..
مثل اون غروبی که بعد از جراحی مامان ' خاله کنارش موند و من و بابا و برادر به خونه برگشتیم... فضا سنگین بود و جای خالی مامان بدجور به چشم می یومد... خونه ی ما که همیشه پر از هیاهو بود و صدا به صدا نمی رسید.. اون روز سکوت محض بود... حتی دستمون نمی رفت که تلویزیون و روشن کنیم.. حتی به اتاق هامون نرفته بودیم.. تو سالن نشستیم و تو سکوت به هم نگاه کردیم... همون روز هم می دونستم مرز زندگی خیلی باریکه ..
اینا همه رو گفتم که بگم : اون لحظه ی هبور از جلوی بیمارستان تو دلم گفتم ' و الان اینجا مکتوبش می کنم... از ته دل آرزو می کنم هیچکس بیمار و درگیر بیمارستان نباشه و همیشه خانواده ها با هم و دورهم باشن...
الهی آمین !
ساعت 25 شب ! روز سی و دوم ماه .. . ...ما را در سایت ساعت 25 شب ! روز سی و دوم ماه .. . دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 7