ساعت 25 شب ! روز سی و دوم ماه .. .

متن مرتبط با «پنج» در سایت ساعت 25 شب ! روز سی و دوم ماه .. . نوشته شده است

صد و هفتاد پنج

  • نیلوبلاگ

    در ادامه، به بررسی نکات و جزئیات مرتبط با صد و هفتاد و پنج می‌پردازیم. به دیگری داشت میتبیین داد : به خودش مطمئنه.. پای کارهاش می ایسته..وقتی بینی شو عمل کرد و بعضیا اظهار داشتن چرا اینطوری شد؟ چرا سر بینیت بالا رفت..ایستادو بیان کرد ,خودم خواستم .....به دیگری داشت میتبیین داد : به خودش مطمئنه.. پای کارهاش می ایسته..وقتی بینی شو عمل کرد و بعضیا اظهار داشتن چرا اینطوری شد؟ چرا سر بینیت بالا رفت..ایستادو بیان کرد ,خودم خواستم .. راضی ام ! بهم بیان دادش خانم جدی و سخت گیر.. تو خیلی رک هستی..جسارت د...

    ادامه مطلب
  • بررسی صد و هفتاد و پنج

  • نیلوبلاگ

    در این گزارش، تازه‌ترین اطلاعات درباره «صد و هفتاد و پنج» را می‌خوانید.به دیگری داشت میگفت : به خودش مطمئنه.. پای کارهاش می ایسته..وقتی بینی شو عمل کرد و بعضیا گفتن چرا اینطوری شد؟ چرا سر بینیت بالا رفت..ایستادو گفت ,خودم خواستم .. راضی ام ! بهم گفتش خانم جدی و سخت گیر.. تو خیلی رک هستی..جسارت داری! امروز گفتن : عاقلی .. رو حرف و تصمیم هات فکر می کنی.. یه حرفی و الکی نمی زنی.. خندیدم و گفتم , همه جوانب و می سنجم ! گفت شایدم به نوعی محافظه کار.. ولی هر چی که هست خوبه! رو مشکل فکر می کنی و بعد حرف...

    ادامه مطلب
  • صد و هفتاد و پنج

  • نیلوبلاگ

    بهم گفتن تو عاقلی! تو اون خونه از همه عاقل تر و آروم تری.. تو حواست باشه .. به دیگری داشت میگفت : به خودش مطمئنه.. پای کارهاش می ایسته..وقتی بینی شو عمل کرد و بعضیا گفتن چرا اینطوری شد؟ چرا سر بینیت بالا رفت..ایستادو گفت ,خودم خواستم .. راضی ام ! بهم گفتش خانم جدی و سخت گیر.. تو خیلی رک هستی..جسارت داری! امروز گفتن : عاقلی .. رو حرف و تصمیم هات فکر می کنی.. یه حرفی و الکی نمی زنی.. خندیدم و گفتم , همه جوانب و می سنجم ! گفت شایدم به نوعی محافظه کار.. ولی هر چی که هست خوبه! رو مشکل فکر می کنی و بعد حرف می زنی... وسط حرف بهم گفت: اگر بمیرم حواسم از تو جمع ه ! حرف و رفتار های دیگران و خوب می ف...

    ادامه مطلب
  • صد وشصت و پنج

  • نیلوبلاگ

    در این گرمای بی امان و شرجی شهرمون شال وکلاه کردم و به اجبار ساعت ۴/٣۰ بعدظهر از خونه بیرون زدم...مسیری و باید پیاده طی می کردم تا ایستگاه تاکسی... مسیر تقریبا خلوت بود و تک و توک آدم و ماشین رد می شد.. در سایه ی درخت و دیوار حرکت میکردم که با صدای پیس پیس ی!!!! از جا پریدم و ناخودآگاه قدم هام تند شد... از گوشه ی چشم نگاه کردم و حدس زدم که طبق معمول باید فردبیکار و بی عاری در گوشه کنار ایستاده و قصد اذیت کردن داره.. بی توجه و با قدم هایی تند از اونجا دور شدم... رسیدم به سر خیابان و متتظر تاکسی موندم.. ٩۰%ماشین هایی که رد می شدن راننده ها زل زل نگاهم می کردن و تک بوقی ب...

    ادامه مطلب