رسیدم به سر خیابان و متتظر تاکسی موندم.. ٩۰%ماشین هایی که رد می شدن راننده ها زل زل نگاهم می کردن و تک بوقی برایم می زدند.. به ولله که نه تنگ و کوتاه پوشیده بودم و نه آرایش غلیظ داشتم.. اتفاقا چون عینک افتابی و منزل جا گذاشته بودم اخمی عمیق از نور خورشید رو چهره ام بود... به شیطان لعنت فرستادم و چشم به دور دست ها به انتظار تاکسی دوختم... در نهایت تاکسی امد و من راهی شدم... بماند که دوباره سر خیابان مقصد پیاده شدم و دوباره زل زدن و تک بوق های ماشین های گذری را تحمل کردم و هزار بار خودم و لعنت کردم که چرا آژانس نگرفتم و خساست کرده ام...
از طرفی دیگر در حالی که مراقب بودم باد یه طرف مانتوم رو بلند نکنه و باعث بوق و نگاه های بیشتر نشه.. به این فکر می کردم که اینجا دیگر کجاست ؟؟؟ این همه مریض جنسی و آدم هایی با نگاه و افکاری هرز از کجا اومدن ؟؟؟ به کجا می خوان برن؟؟؟ از دست اینا باید به کجا فرار کرد؟؟؟
چطور اینقدر پست هستن؟؟؟ اینها واقعا خانواده ندارن؟؟ مادر و خواهر ندارن؟؟؟
یعنی حق من این نیست که یک روز بعدظهر زیر سایه ی درخت ها برای خودم قدم بزنم ..؟؟ حق ندارم با خیال راحت و بدون استرس از وسایل نقلیه استفاده کنم؟؟؟ این حرف ها رو باید به کی گفت ؟؟؟ کجا شکایت کرد؟؟ گوش شنوا کجاست ؟؟
خدایا... حداقل کمکم کن از این جامعه ی کوفتی فرار کنم و برم.. شاید که اونجا حداقل وقتی اینقدر ساده و بی آلایش از خونه بیرون میام با نگاهی آلوده نگاهم نکنند ...
این یکی از هزاران دلایلی ست که باعث میشه بخوام از اینجا برم ...
اینجا زن بودن دل شیر می خواد !
ساعت 25 شب ! روز سی و دوم ماه .. . ...ما را در سایت ساعت 25 شب ! روز سی و دوم ماه .. . دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 5